سه شنبه هجدهم تیر 1392

غزلی زیبا از استاد حسین منزوی

در این مدار ، که هم ماه ، جز غریبی نیست

غریبی تو و من ، قصه ی عجیبی نیست

اگر بخواهی ، اگرنه ، کشیده می بردت

به وعده گاه ، که با کاروان شکیبی نیست

من و تو را از این قصه یی که می خوانیم

به جز شکستگی و خستگی ، نصیبی نیست

مگر تدارک این شور و شر ، برای شر

همی به جزیه ی دندان زدن به سیبی نیست ؟
.....و کلمه بود و جهان مسیر تکوین بود

و دوست داشتن آن کلمه ی نخستین بود

و عشق روشنی کائنات بود و هنوز

چراغ های کواکب ، تمام پایین بود

خدا ، امانت خود را به آدمی بخشید

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد

کزین دو ، حادثه ی اولی ، کدامین بود

اگر نبود ، به جزپیش پا نمی دیدیم

همیشه عشق ، همان دیده ی جهان بین بود

به عشق ازغم و شادی کسی نمی گیرد

که هرچه کرد ، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود ، داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود ؟

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی ، این بود
ناز تو و نیاز تو ، شد همه دلپذیر من
ناز تو دلپذیر شد ، هستی نا گذیر من
جز تو هوس نمی کند ، گویه ی کس نمی کند
دم ز تو می زند همین ، خوی بهانه گیر من
اینک و آنکم دگر ، از تو شده است بارور
آه که بی تو شد هدر ،پار من و پریر من
ای به من گرفته خو ! بی تو به کار جست و جو
خود نرود به هیچ سو ، دست و دل اسیر من
به هر چمن رسیدم ، از تو نشان ندیده ام
تو در کجا شکفته ای ، ای گل بی نظیر من ؟
من همه با تو راستم ، چشم تو گفت و خواستم
خواستی و جسور شد ، خواهش سربه زیر من
چشم گلاب خانه ات ،مشک رها به شانه ات
نافه ی آهوانت ، قافله ی عبیر من
به هر کجا میگذرم ، به هرکس می نگرم
عکس تو قاب می کند ، آینه ی ضمیر من
کوکبیان چشم تو ، طاق هزار کوکبن
باغ معلق شب اند ، خم شده بر کویر من
عشق تو بود و شعر ما : یک وطن و دو پادشا
گفتم شان که ازشما ، تا که بود ، امیر من ؟
پاسخ من از آن میان ، عشق تو داد و گفت : هان !
سینه ی تو سریر او ، سینه ی او ، سریر من
مگر، این بادخوش ، از راه عشق آباد ، می آید؟

که بوی عشق های کهنه ، ازاین باد ، می آید

کجا و کی ، دراین اقلیم ، بی معنی است ، این عشق است

وعشق ازبی « زمان » ، از « ناکجا آباد » می آید

به هفت آرایی مشاطه گان ، او را نیازی نیست

که شهر آشوب من ، با حسن مادرزاد می آید

« هراس از باد هجرانی نداری؟ » - وصل می پرسد -

و ازعاشق جواب « هر چه باداباد » می آید

جهان انگار ، در تسخیر شیرین است و تکثیرش

که از هر سو ، صدای تیشه ی فرهاد می آید

گشاده سینگی کن ، عشق اگر بسیار می خواهی

که سهم قطره ودریا ، به استعداد می آید

همایون بادعشق ، آری ، اگر چه شکوه ازگل را ،

درآوازه چکاوک ، غلتی ازبیداد می آید

مجزا نیستند از عشق ، وصل و فصل و نوش و نیش

شگفتا او ، که با ترکیبی از اضداد ، می آید

توبوی نافه را ، از باد ، می گیری و می نوشی

من از خون دل آهوی چینم ، یاد می آید

مده بیمم زموج آری که خود ترجیع توفان است

که در پروازهای مرغ دریا زاد ، می آید


گفتی که می ترسی آری ، کز عشق ها ، می گریزی

اما تو خود نفس عشقی ، از خود کجا می گریزی ؟

دیگر ، که ات می رهاند ، از ورطه ها ، زورق من ؟

وقتی به سودای ساحل ، از ناخدا می گریزی

با عشق نتوان اگر خفت ، باری از آن می توان گفت

از صحبت عاشقانه ، دیگر چرا می گریزی ؟

در زیر فرمان عشق اند ، هر جا و هر لحظه ، آری

با « بی زمان » می ستیزی ، از « ناکجا » می گریزی

از دور عشق ، آهوی من ! راه برون شُد نداری

بار از خُتن چون ببندی ، سوی ختا می گریزی

گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد ؟

این نیز خود ماجرایی است ، کز ماجرا می گریزی

هر سو ، شوی جاری ، افسوس ، طیفی است آلوده ی رنگ

پاک زلالم ! که چون آب از رنگ ها می گریزی

هرچه گریزی ، پلشتی است ، دنیای ما غرق زشتی است

شاید به جایی برون از دنیای ما ، می گریزی ؟

در اشتیاقت کسی نیست ، از من به تو آشناتر

سوی کدامین غریبه ، زین آشنا می گریزی ؟

همخوان ِ شور درونت ، چون من ، نی عاشقی نیست

ای روح نی ! کز نیستان ، با صد نوا می گریزی

کو خوش تر از عشق حالی ؟ وز شعر خوش تر هوایی

دیگر به سوی کدامین حال و هوا ، می گریزی ؟


گوارای من آه ! ای شعر ناب من ! سلام ای عشق !

به جام شوکران من ، شراب من ! سلام ، ای عشق !

زمین خاکی ام ، گرد سرت می گردم و هستم

سلام ، ای زندگی بخش آفتاب من ! سلام ، ای عشق !

در ِ عرفان زیبایی ، به روی من ، تو وا کردی

سلام ، ای معرفت را فتح باب من ! سلام ، ای عشق !

دو فصل گمشده ، پیدا شد آخر با تو ، زین دفتر

تو ای آغاز و انجام کتاب من ، سلام ، ای عشق !

سلام ، ای خط زده ، کابوس هایم را ، طلوع تو

از آفاق پر از آشوب خواب من ، سلام ، ای عشق !

به هنگام غروب خویش هم ، با آخرین خطش

رقم بر صفحه ی شب زد ، شهاب من ! « سلام ، ای عشق ! »

به دور افکنده ام ، غم و شادی های کوچک را

تو ای رمز بزرگ انتخاب من ، سلام ، ای عشق !

تو عقل سرخ را ، با واژه هایم آشتی دادی

سلام ، آه ای شعور شعر ناب من ! سلام ، ای عشق !

حقیقت با تو از آرایه و پیرایه ، عریان شد

سلام ، ای راستین ِ بی نقاب من ! سلام ، ای عشق !

درود ، ای آبی بودایی ! ای تمثیل زیبایی !

گل نیلوفر باغ سراب من ! سلام ، ای عشق !

« چرا هستم ؟ » سوال بی جوابم بود از هستی

تو دادی ، با سلام خود ، جواب من ، سلام ، ای عشق !

اگرچه با تو ، دور زندگی تند است ، اما ، باز ،

سلام ، ای شط شیرین شتاب من ! سلام ، ای عشق !


شبم به نیمه رسید و صدای او نرسید

حریف صحبتم امشب ، به گفت و گو نرسید

نسیم و سیم ، عقیم اند ، از امید و نوید

که آن صدای خوش امشب ز هیچ سو نرسید

ندای زنگ نمی خواندم به گفت و شنود

چه شد که دیگرم آن پیک مژده گو نرسید ؟

به نیمه راه شکفتن ، دریغ از آن غنچه

که گل نگشته خزان شد ، به رنگ و بو نرسید

به موج پر زدنش می تپد دلم ، کز اوج ،

پرنده وار ِ من امشب ، چرا ، فرو نرسید ؟

درخت وسوسه ، بارآوری نکرد مگر ؟

که دست های من امشب به سیب او نرسید

صدای جاری غمخواری اش که روح مرا

به آب زمزمه می داد ، شست و شو نرسید

دوباره می کشدم دل به دوزخ آشامی 

که آن فرشته صدای ِ بهشت خو نرسید

بسا شبا که به دیدار دور رفت ، دلم

هنوز نوبت دیدار روبرو نرسید  ؟

چنان به خیره سری ، بست بغض ، راه نفس

که گریه های من از سینه تا گلو نرسید

دلم به سنگ هزار یکم شکست آخر

هزار بارم اگر سنگ بر سبو نرسید

به روز معجزه گل داد ، نی ، ولی افسوس ،

شب شکفتنت ای باغ آرزو نرسید ؟


چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد


شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان

بَر نیاورم دست چاره ها

هم چو خامُشان ، بسته ام زبان

حرف من بخوان ، از اشاره ها

قصه ی مرا ، بشنوی تو هم

بشنوند اگر ، سنگ خاره ها

ما ز اصل و اسب ، اوفتاده ایم

ما پیاده ایم ، ای سواره ها !

ای لهیب غم ! آتشم مزن

خرمنم مسوز ، از شراره ها

دور بسته را ، فصل خسته را

دوره می کنم ، با دوباره ها


ای نوای من ، از نوای تو

نای من پر از نغمه های تو

ناله های من ــ شاد یا غمین ــ

می زنم نفس ، در هوای تو

در زمانه ما ، زنده ی هم ایم

تو برای من ، من برای تو

آفتاب من ! با تو هستم ای...

ذره ذره ام ، آشنای تو

رفته ام به اوج ، از حضیض ها

تا نهاده ام سر به پای تو

تو مقدسی ، از تو کی کنم ،

شکوه با کسی جز خدای تو ؟

خواهی ام بخوان ، خواهی ام بران !

راضی ام همه ، با رضای تو

فدیه ی تو را ، تن نیاورم

جان فدای تو ، جان فدای تو


اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من ، آسمان خالی را

نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی و قیس

به هم هنوز ، گره می زند لیالی را

ز ابر یائسه ، جای سؤال باران نیست

در او ببین و بدان راز خشکسالی را

به سیب سرخ رسیده بدل شده است ، انگار ،

شفق به خون زده ، خورشید پرتغالی را

دلم شکسته شد ، این بار هم نجات نداد

شراب عشق تو ، این کوزی سفالی را

همه حقیقت من ، سایه ایست بر دیوار

مگرد ، هان ! که نیابی من ِ مثالی را

به ناله کوک کند تا ترنّمم چون ساز ،

زمانه داد به من ، رنج گوشمالی را

هزار بار به تاراج رفت و من هر بار ،

ز عاج ساختم آن خانه ی خیالی را

پریده رنگ تر از خاطرات عمر من اند

مگر خزان زده سیب و ترنج قالی را ؟

نشان نیافتم این بار هم ز گمشده ام

هر آن چه پرسه زدم عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد ـ آن خراب آباد ـ

نمی شناخت دلم ، یک تن از اهالی را

بهار نیست ، زمستان پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویم من ، توالی را

هنوز مسأله ات مرگ و زندگی است ، اگر

جواب می دهم این جمله ی سؤالی را :

نهاده ایم قدم ، از عدم به سوی عدم

حیات نام مده ، فصل انتقالی را


هزار گل اگرم هست ، هر هزار تویی

گل اند اگر همه اینان ، همه بهار تویی

به گرد حسن تو هم ، این دویدگان نرسند

پیاده اند حریفان و شهسوار تویی

زلال چشمه ی جوشیده از دل سنگی

الا که آینه ی صبح بی غبار تویی

دلم هوای تو دارد ، هوای زمزمه ات

بخوان که جاری آواز جویبار تویی

به کار دوستی ات بی غشم ، بسنج مرا

به سنگ خویش که عالی ترین عیار تویی

سواد زیستن را ، ز نقش تذهیبت

به جلوه آر که خورشید زرنگار تویی

نه هر حریف شبانه ، نشان یاری داشت

بدان نشانه که من دانم و تو ، یار تویی

برای من ، تو زمانی ، نه روز و شب ، آری

که دیگران گذرانند و ماندگار تویی

تو جلوه ی ابدیت به لحظه می بخشی

که من هنوزم و در من همیشه وار تویی


دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟

چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟

زمان به دست تو پایان من نوشت آری

مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد

دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود

ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد

خلاف منطق معمول عشق بود انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد

جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد

شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد

چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق

ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد

پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !

غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد

تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد

هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد

به باور دل نا باورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل معاصر, سلطان غزل, غزلیات حسین منزوی
نوشته شده توسط محمد رضا عارض در 7:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •