غزلی زیبا از استاد حسین منزوی

در این مدار ، که هم ماه ، جز غریبی نیست

غریبی تو و من ، قصه ی عجیبی نیست

اگر بخواهی ، اگرنه ، کشیده می بردت

به وعده گاه ، که با کاروان شکیبی نیست

من و تو را از این قصه یی که می خوانیم

به جز شکستگی و خستگی ، نصیبی نیست

مگر تدارک این شور و شر ، برای شر

همی به جزیه ی دندان زدن به سیبی نیست ؟
.....و کلمه بود و جهان مسیر تکوین بود

و دوست داشتن آن کلمه ی نخستین بود

و عشق روشنی کائنات بود و هنوز

چراغ های کواکب ، تمام پایین بود

خدا ، امانت خود را به آدمی بخشید

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد

کزین دو ، حادثه ی اولی ، کدامین بود

اگر نبود ، به جزپیش پا نمی دیدیم

همیشه عشق ، همان دیده ی جهان بین بود

به عشق ازغم و شادی کسی نمی گیرد

که هرچه کرد ، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود ، داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود ؟

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی ، این بود
ناز تو و نیاز تو ، شد همه دلپذیر من
ناز تو دلپذیر شد ، هستی نا گذیر من
جز تو هوس نمی کند ، گویه ی کس نمی کند
دم ز تو می زند همین ، خوی بهانه گیر من
اینک و آنکم دگر ، از تو شده است بارور
آه که بی تو شد هدر ،پار من و پریر من
ای به من گرفته خو ! بی تو به کار جست و جو
خود نرود به هیچ سو ، دست و دل اسیر من
به هر چمن رسیدم ، از تو نشان ندیده ام
تو در کجا شکفته ای ، ای گل بی نظیر من ؟
من همه با تو راستم ، چشم تو گفت و خواستم
خواستی و جسور شد ، خواهش سربه زیر من
چشم گلاب خانه ات ،مشک رها به شانه ات
نافه ی آهوانت ، قافله ی عبیر من
به هر کجا میگذرم ، به هرکس می نگرم
عکس تو قاب می کند ، آینه ی ضمیر من
کوکبیان چشم تو ، طاق هزار کوکبن
باغ معلق شب اند ، خم شده بر کویر من
عشق تو بود و شعر ما : یک وطن و دو پادشا
گفتم شان که ازشما ، تا که بود ، امیر من ؟
پاسخ من از آن میان ، عشق تو داد و گفت : هان !
سینه ی تو سریر او ، سینه ی او ، سریر من
مگر، این بادخوش ، از راه عشق آباد ، می آید؟

که بوی عشق های کهنه ، ازاین باد ، می آید

کجا و کی ، دراین اقلیم ، بی معنی است ، این عشق است

وعشق ازبی « زمان » ، از « ناکجا آباد » می آید

به هفت آرایی مشاطه گان ، او را نیازی نیست

که شهر آشوب من ، با حسن مادرزاد می آید

« هراس از باد هجرانی نداری؟ » - وصل می پرسد -

و ازعاشق جواب « هر چه باداباد » می آید

جهان انگار ، در تسخیر شیرین است و تکثیرش

که از هر سو ، صدای تیشه ی فرهاد می آید

گشاده سینگی کن ، عشق اگر بسیار می خواهی

که سهم قطره ودریا ، به استعداد می آید

همایون بادعشق ، آری ، اگر چه شکوه ازگل را ،

درآوازه چکاوک ، غلتی ازبیداد می آید

مجزا نیستند از عشق ، وصل و فصل و نوش و نیش

شگفتا او ، که با ترکیبی از اضداد ، می آید

توبوی نافه را ، از باد ، می گیری و می نوشی

من از خون دل آهوی چینم ، یاد می آید

مده بیمم زموج آری که خود ترجیع توفان است

که در پروازهای مرغ دریا زاد ، می آید


گفتی که می ترسی آری ، کز عشق ها ، می گریزی

اما تو خود نفس عشقی ، از خود کجا می گریزی ؟

دیگر ، که ات می رهاند ، از ورطه ها ، زورق من ؟

وقتی به سودای ساحل ، از ناخدا می گریزی

با عشق نتوان اگر خفت ، باری از آن می توان گفت

از صحبت عاشقانه ، دیگر چرا می گریزی ؟

در زیر فرمان عشق اند ، هر جا و هر لحظه ، آری

با « بی زمان » می ستیزی ، از « ناکجا » می گریزی

از دور عشق ، آهوی من ! راه برون شُد نداری

بار از خُتن چون ببندی ، سوی ختا می گریزی

گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد ؟

این نیز خود ماجرایی است ، کز ماجرا می گریزی

هر سو ، شوی جاری ، افسوس ، طیفی است آلوده ی رنگ

پاک زلالم ! که چون آب از رنگ ها می گریزی

هرچه گریزی ، پلشتی است ، دنیای ما غرق زشتی است

شاید به جایی برون از دنیای ما ، می گریزی ؟

در اشتیاقت کسی نیست ، از من به تو آشناتر

سوی کدامین غریبه ، زین آشنا می گریزی ؟

همخوان ِ شور درونت ، چون من ، نی عاشقی نیست

ای روح نی ! کز نیستان ، با صد نوا می گریزی

کو خوش تر از عشق حالی ؟ وز شعر خوش تر هوایی

دیگر به سوی کدامین حال و هوا ، می گریزی ؟


گوارای من آه ! ای شعر ناب من ! سلام ای عشق !

به جام شوکران من ، شراب من ! سلام ، ای عشق !

زمین خاکی ام ، گرد سرت می گردم و هستم

سلام ، ای زندگی بخش آفتاب من ! سلام ، ای عشق !

در ِ عرفان زیبایی ، به روی من ، تو وا کردی

سلام ، ای معرفت را فتح باب من ! سلام ، ای عشق !

دو فصل گمشده ، پیدا شد آخر با تو ، زین دفتر

تو ای آغاز و انجام کتاب من ، سلام ، ای عشق !

سلام ، ای خط زده ، کابوس هایم را ، طلوع تو

از آفاق پر از آشوب خواب من ، سلام ، ای عشق !

به هنگام غروب خویش هم ، با آخرین خطش

رقم بر صفحه ی شب زد ، شهاب من ! « سلام ، ای عشق ! »

به دور افکنده ام ، غم و شادی های کوچک را

تو ای رمز بزرگ انتخاب من ، سلام ، ای عشق !

تو عقل سرخ را ، با واژه هایم آشتی دادی

سلام ، آه ای شعور شعر ناب من ! سلام ، ای عشق !

حقیقت با تو از آرایه و پیرایه ، عریان شد

سلام ، ای راستین ِ بی نقاب من ! سلام ، ای عشق !

درود ، ای آبی بودایی ! ای تمثیل زیبایی !

گل نیلوفر باغ سراب من ! سلام ، ای عشق !

« چرا هستم ؟ » سوال بی جوابم بود از هستی

تو دادی ، با سلام خود ، جواب من ، سلام ، ای عشق !

اگرچه با تو ، دور زندگی تند است ، اما ، باز ،

سلام ، ای شط شیرین شتاب من ! سلام ، ای عشق !


شبم به نیمه رسید و صدای او نرسید

حریف صحبتم امشب ، به گفت و گو نرسید

نسیم و سیم ، عقیم اند ، از امید و نوید

که آن صدای خوش امشب ز هیچ سو نرسید

ندای زنگ نمی خواندم به گفت و شنود

چه شد که دیگرم آن پیک مژده گو نرسید ؟

به نیمه راه شکفتن ، دریغ از آن غنچه

که گل نگشته خزان شد ، به رنگ و بو نرسید

به موج پر زدنش می تپد دلم ، کز اوج ،

پرنده وار ِ من امشب ، چرا ، فرو نرسید ؟

درخت وسوسه ، بارآوری نکرد مگر ؟

که دست های من امشب به سیب او نرسید

صدای جاری غمخواری اش که روح مرا

به آب زمزمه می داد ، شست و شو نرسید

دوباره می کشدم دل به دوزخ آشامی 

که آن فرشته صدای ِ بهشت خو نرسید

بسا شبا که به دیدار دور رفت ، دلم

هنوز نوبت دیدار روبرو نرسید  ؟

چنان به خیره سری ، بست بغض ، راه نفس

که گریه های من از سینه تا گلو نرسید

دلم به سنگ هزار یکم شکست آخر

هزار بارم اگر سنگ بر سبو نرسید

به روز معجزه گل داد ، نی ، ولی افسوس ،

شب شکفتنت ای باغ آرزو نرسید ؟


چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد


شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی ز آستین جان

بَر نیاورم دست چاره ها

هم چو خامُشان ، بسته ام زبان

حرف من بخوان ، از اشاره ها

قصه ی مرا ، بشنوی تو هم

بشنوند اگر ، سنگ خاره ها

ما ز اصل و اسب ، اوفتاده ایم

ما پیاده ایم ، ای سواره ها !

ای لهیب غم ! آتشم مزن

خرمنم مسوز ، از شراره ها

دور بسته را ، فصل خسته را

دوره می کنم ، با دوباره ها


ای نوای من ، از نوای تو

نای من پر از نغمه های تو

ناله های من ــ شاد یا غمین ــ

می زنم نفس ، در هوای تو

در زمانه ما ، زنده ی هم ایم

تو برای من ، من برای تو

آفتاب من ! با تو هستم ای...

ذره ذره ام ، آشنای تو

رفته ام به اوج ، از حضیض ها

تا نهاده ام سر به پای تو

تو مقدسی ، از تو کی کنم ،

شکوه با کسی جز خدای تو ؟

خواهی ام بخوان ، خواهی ام بران !

راضی ام همه ، با رضای تو

فدیه ی تو را ، تن نیاورم

جان فدای تو ، جان فدای تو


اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من ، آسمان خالی را

نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی و قیس

به هم هنوز ، گره می زند لیالی را

ز ابر یائسه ، جای سؤال باران نیست

در او ببین و بدان راز خشکسالی را

به سیب سرخ رسیده بدل شده است ، انگار ،

شفق به خون زده ، خورشید پرتغالی را

دلم شکسته شد ، این بار هم نجات نداد

شراب عشق تو ، این کوزی سفالی را

همه حقیقت من ، سایه ایست بر دیوار

مگرد ، هان ! که نیابی من ِ مثالی را

به ناله کوک کند تا ترنّمم چون ساز ،

زمانه داد به من ، رنج گوشمالی را

هزار بار به تاراج رفت و من هر بار ،

ز عاج ساختم آن خانه ی خیالی را

پریده رنگ تر از خاطرات عمر من اند

مگر خزان زده سیب و ترنج قالی را ؟

نشان نیافتم این بار هم ز گمشده ام

هر آن چه پرسه زدم عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد ـ آن خراب آباد ـ

نمی شناخت دلم ، یک تن از اهالی را

بهار نیست ، زمستان پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویم من ، توالی را

هنوز مسأله ات مرگ و زندگی است ، اگر

جواب می دهم این جمله ی سؤالی را :

نهاده ایم قدم ، از عدم به سوی عدم

حیات نام مده ، فصل انتقالی را


هزار گل اگرم هست ، هر هزار تویی

گل اند اگر همه اینان ، همه بهار تویی

به گرد حسن تو هم ، این دویدگان نرسند

پیاده اند حریفان و شهسوار تویی

زلال چشمه ی جوشیده از دل سنگی

الا که آینه ی صبح بی غبار تویی

دلم هوای تو دارد ، هوای زمزمه ات

بخوان که جاری آواز جویبار تویی

به کار دوستی ات بی غشم ، بسنج مرا

به سنگ خویش که عالی ترین عیار تویی

سواد زیستن را ، ز نقش تذهیبت

به جلوه آر که خورشید زرنگار تویی

نه هر حریف شبانه ، نشان یاری داشت

بدان نشانه که من دانم و تو ، یار تویی

برای من ، تو زمانی ، نه روز و شب ، آری

که دیگران گذرانند و ماندگار تویی

تو جلوه ی ابدیت به لحظه می بخشی

که من هنوزم و در من همیشه وار تویی


دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟

چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟

زمان به دست تو پایان من نوشت آری

مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد

دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود

ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد

خلاف منطق معمول عشق بود انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد

جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد

شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد

چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق

ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد

پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !

غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد

تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد

هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد

به باور دل نا باورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد

غزلی زیبا از استاد منزوی زنجانی

ز باغ پیرهنت ، چون دریچه ها ، وا شد

بهشت گمشده ، پشت دریچه ، پیدا شد

رها از سلطه ی پاییز در بهار اتاق

گلی به نام تو ، در بازوان من ، وا شد

به دیدن تو ، همه ، ذره های من شد چشم

و چشم ها ،همه سرتا پا ، تماشا شد

تمام منظره پوشیده از تو شد ، یعنی

جهان به یمن حضورت دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم ، هرآنچه تلخانه

به نام توکه در آمیختم ، گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را به هم نشان دادند

میان زهره و ماه ، از تو گفت و گوها شد

دوباره طوطیک شوکرانی شعرم

به خنده خنده ی شیرین تو ، شکرخا شد

شتاب خواستنت ، این چنین که می بالد

به دوری تومگر می توان شکیبا شد ؟

امیدوار نبودم دوباره از دل تو

که مهربان بشود با دل من ، اما شد

تنت هنوز به اندازه یی اطافت داشت

که گل در آیینه از دیدنش شکوفا شد

قرار نامه ی وصل من و تو بود آن که

به روی شانه ی تو با لب من امضا شد

غزلی از استاد منزوی

شعر آئینی

باغ نر گس

در ستایش امام مهدی

23

 

صبح سحر که بر نگشودست ِ آفتاب

می آیی و سمند تو را عشق در رکاب

روشن به توست چشمم و ذر پیشواز تو

کوچک ترین ستاره چشمانم آفتاب

بشکف که چتر باز کنی بر سر جهان

ای باغ نرگس !ای همه چون غنچه در نقاب

ای چشمه ی زلال که با  آرزوی تو

از صد سراب رد شده ام در هوای آب

ساقی ! خمار می کشدم گر نیاوری

از ان می هزار و دوصد ساله ام شراب

با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند

نا باوران وصل تو  جمعی ز شیخ و شاب

بیدار اگر به مژده وصلت نمی شوند

با بیم تیغ تیز بر انگیزشان  زخواب

آری وجود حاضر و غایب شنیده ام

ای آنکه غیبت تو پر است از حضور ناب

با شوق وصل دست زعالم فشانده ایم

جز تو بشوق ما چه کسی می دهد جواب

میلاد تنها منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود مبارک باد.

 

غزلی از استاد منزوی

غزل    375

 گر چه با این شیوه جای آشتی نگذاشتی

دوستت دارم به صلح و قهر و جنگ و آشتی

فاصله از هر گره کوتاه خواهد شد اگر

قهر هم با تو خوشست اما برای آشتی

با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته ای ؟

بر که خواهی بست دل را چون زمن برداشتی

تو همان بودی که می پنداشتم ِ می خواستم

گر چه شاید من نبودم آنکه می پنداشتی

آه می بخشی که چندی درگمانت داشتم

من نبودم آن که چشم دل به راهش داشتی

من بدم آری ولی تو خرمنت توفان مباد

کاشکی زان باد بد بینی که در خود کاشتی

کوه واری باید اکنون بوده باشد در دلت

بسکه غم بر رنج و حسرت بر ملال انباشتی

بس که چشمانت فریبت داد و وهمت راه زد

بلکه گاهی چشمه ای را هم سراب انگاشتی

قبله دیگر کن گشایش بلکه از این سوست : عشق

ای که جز نفرت نماز دیگری نگزاشتی

غزلی از استاد منزوی

 

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم


شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟
ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم
هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم


هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

 

غزلی از استاد منزوی

 

پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم

وه که در حسرت یک بال پریدن مردیم

فدیه واری است به زیر قدم گل، باری

نیمه جانی که ز چنگال خزان در بردیم

مشت حسرت به نوازش نرسیده خشکید

ناتمامیم که در غنچه ی خود پژمردیم

سهم خاکیم لبی از نم مان تر نشده

خود گرفتم می صافیم و گرفتم دُردیم

تا چه آریم به کف وقت درو؟ ما که به خاک

جز تنی خسته و قلبی نگران نسپردیم

خم نکردیم سر سرو به فرمان ستم

گر چه با تیشه ی توفان ز کمر تا خوردیم

زهرخندی که نچید از لب مان دوزخ نیز

آه از این میوه ی تلخی که به بار آوردیم

 

غزلی از استاد منزوی

 

صبح است و گل در آینه بیدار می شود

خورشید در نگاه تو، تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود

با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز

جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

 

در کارش از تو این همه باور ستودنی است

این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد

وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو

تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو،

وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو

گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار "من" گران ننشیند به دوش جان

از هر چه غیر توست سبکبار می شود

 

 

نوبت آمد، می نوازد نوبتی ناقوس مان

تا بگیرد رودهامان، راه اقیانوس مان

آذرخشی بود و غرید و درخشید و گذشت

بانگ نوشانوش مان و برق بوسابوس مان

ما نشان خود رقم بر دفتر دل ها زدیم

آشنایی نام مان و عاشقی ناموس مان

چشم های کینه ور هم، معنی دیگر نیافت

ز ابتدا تا انتها، جز مهر، در قاموس مان

عشق مان چتری گشود و بست و رفت و مانده است

لای دفترهای عاشق ها، پر طاووس مان

کشته می شد باز از باد اجل، حتا اگر

شعله ی خورشید روشن بود، در فانوس مان

کرد بخل سرنوشت از نوش دارویی دریغ

فرصت ماندن نداد این بار هم، کاووس مان

یک به یک یاران غار از دست رفتند و هنوز

حکم می راند به مرگ آباد، دقیانوس مان

قصه ی گنگ و کر و ما و جهان می بود، اگر

از قفس می شد رها هم ناله ی محبوس مان

گیرم این رویای آخر، ساحت آرامش است

کو، ولی یارای خواب از وحشت کابوس مان؟

 

«قافیه زنگ کلام است‌» *، آری اکنون، بشنوید:

زنگ حسرت می زند در قافیه، افسوس مان

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از گفته های نیمای بزرگ درباره قافیه.

 

غزلی از استاد منزوی

 


ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار
ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز
پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است
آن روز آخرین وصل ،‌و آن وصل آخرین بار
بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره
سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار
آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟

دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست
از عمر ما ندارد ،‌دیگر نصیب تکرار

 

الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن!

صدای با دل و جان من آشنا، ای زن!

من از تو نام تو را خواستم، غروب آری

که تا به نام بخوانم شبی تو را، ای زن!

تو هیچ نام نداری به ذهن من، ناچار

به نام عشق تو را می زنم صدا، ای زن!

 

غزلی از استاد منزوی


امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند 
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد
بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد
خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد
میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد
تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد
در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من
نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

 


شما که قاصد صد شانه بر سرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من

 


چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

غزلی از استاد منزوی


 

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان
گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدگر دیوانه جان
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان
ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

 

 


بارید صدای تو و گل کرد ترنم
انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
(تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم)
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
چون دست تیقن ز گریبان توهم
خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الله ات ای دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
الهام به شکل غزلی یافت تجسم
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
با پیرهن کاغذی اید به تظلم

 


 

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو
ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو
جان تهی به راه نگاهت نهاده ام
تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو
گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان
من چنگ التجا زده ام در طناب تو
ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان
سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
گر بین دیگران و تو پیش آیدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو

 


 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 

ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد
جان جوان بودی تو و چندان دمیدی
تا قلبت ای بخت جوانم از تو پر شد
خون نیسیتی تا در تن میرنده گنجی
جانی تو و من جاودانم از تو پر شد
چون شیشه می گرداند عشق ، از روز اول
تا روز آخر ، استکانم از تو پر شد
در باغ خواهش های تن روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد
پیش گل سرخ تو ،‌برگ زرد من کیست ؟
آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد
با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد
آیینه ها در پیش خورشیدت نشاندم
و آنقدر ماندم تا جهانم از تو پر شد

 

ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!

با این غزل، تغزل من نیز مبتذل

شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم

در استحاله جای عسل، می شود غزل

شیرینکم!به چشم و به لب خوانده ای مرا

تا دل سوی کدام کشد قند یا عسل؟

ای از همه اصیل تر و بی بدیل تر

وی هر چه اصل چون به قیاست رسد بدل

پر شد ز بی زمان تو، در داستان عشق

هر فاصله که تا به ابد بود، از ازل

انگار با تمام جهان وصل می شوم

در لحظه ای که می کِشَمت تنگ در بغل

 

من در بهشتِ حتم گناهم، مرا چه کار

با وعده ی ثواب و بهشتان محتمل؟

 

استاد حسین منزوی

غزلی از استاد منزوی

شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم

سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم

تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها

تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم

همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم

تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم

من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم

به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم

تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان

که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم

غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت

صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟

صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟

نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟

تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان

که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم

غزلی از استاد منزوی

آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟ 

چشم درشت خونین،ای ماه سوگواران!

از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد

آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران

رعنا و ایستاده،جان ها به کف نهاده،

رفتند و مانده بر جا ما خیل شرمساران

ای یار،ای نگارین!پا تا سر تو خونین!

ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران!

داغ تو ماندگار است،چندانکه یادگار است،

از خون هزار لاله بر بیرق بهاران

یادت اگرچه خاموش،کی می شود فراموش؟

نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران 

هر عاشقی که جان داد،در باغ سروی افتاد،

برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران

سهلش مگیر چونین،این سیب های خونین

هر یک سری بریده است بر دار شاخساران

باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ

خون چکه چکه ریزد ازپنچه ی چناران

باران خون و خنجر،گفتی و شد مکرر

شاعر خموش دیگر! (باران مگو،بباران

غزلی از استاد منزوی

رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد

اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد

تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را

دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد

با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم

سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟

ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم

عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟

 

بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،

دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد

می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،

می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟

 

آیا گذشتند آن شبان بوسه وبیداری و بستر؟

دیگر سراغی خواهش جسمت از آن شب ها نمی گیرد؟

دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟

 یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟

هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید

وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟

 

غزلی از استاد منزوی

به جستجوی تو از شب، گذشته آمده­ام

هزار باديه را در نوشته آمده­ام

قدم قدم همه نام تو را، به ناخن و خون

به شاخه­های درختان، نوشته آمده­ام

به بویه­ی بر و بوم هميشه آبادت

ز هفت خان خرابه گذشته آمده­ام

دلاورانه، هزاران هزار جادو را

به تیغ معجزه­ی عشق، کشته آمده­ام 

هزار وادی را، دره دره رد شده­ام

هزار باديه را، پشته پشته آمده­ام

 

ملول ديو و ددم با چراغ دل در کف

به جستجوی تو ، -انسان­فرشته- آمده­ام

غزلی از استاد منزوی

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند    

در من هزار چشم نهان گریه می کنند

نفرین به شعر هایم اگر چشم های تو

اینگونه از شنیدنشان، گریه می کنند

شاید که آگهند ز پایان ماجرا

شاید برای هر دومان گریه می کنند!

 

بانوی من! چگونه تسلایتان دهم؟

چون چشم های باورتان گریه می کنند

پر کرده کیسه های خود از بغض رودها

چون ابرهای خیس خزان گریه می کنند 

وقتی تو گریه می کنی ای دوست!  در دلم

انگار ابر های جهان گریه می کنند

انگار با تو، بار دگر، خواهران من

در ماتم برادرشان گریه می کنند

در ماتم هزار گل ارغوان مگر

با هم هزار سرو جوان گریه می کنند

انگار عاشقانه ترین خاطرات من

همراه با تو مویه کنان گریه می کنند

حس میکنم که گریه فقط گریه ی تو نیست

همراه تو زمین و زمان گریه می کنند

غزلی از استاد منزوی

 من نیستم این که اینجاست، این «من» که تنهاست       من بی تو هیچم، تو هرجا که باشی «من» انجاست

این جا سراغ تو را، از که باید بگیرم؟

این جا که بیگانگی، عادت آشناهاست

وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود

دیدار تو برگ زرین فصل تماشاست

روزی که «ما» می شویم از تفاهم، «من» و «تو»

آن روز زیباترین روز روزان دنیاست

ما می توانیم از خاک باران بسازیم
تا معجز برتر عشق در چنته ی ماست

حس می کنم زندگی با همه زشتی خود

وقتی تو هستی کنار من ای دوست ! زیباست
ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد
تا اب ابی ست پاکیزگی اصل دریاست
شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت
پیشانی دفترم را به نام تو آراست

غزلی از استاد منزوی

 

شهاب زر نکشیدی شب سیاهم را

گلی به سر نزدی آفتاب و ماهم را

پرنده ای که به نام تو بود از لب من

پرید و برد به همراه خود نگاهم را

رسیده و نرسیده به اوج سوزاندی

به هرم صاعقه ای بال مرغ آهم را

بهار را به تمامی ندیده غارت کرد

سموم فتنه به ناگه گل و گیاهم را

مسیر خفته چنان در غبار آتش و دود

که گم کند دلم و دیده راه و چاهم را

به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش

کمین گرفته و بر بسته بود راهم را

تمام عمر به رنج و شکنجه محکومم

که می دهم همه تاوان اشتباهم را

غزلی از استاد منزوی

همه روح، خسته مادر! همه دل شکسته مادر!

همه تن تکیده مادر! همه رگ گسسته مادر!

تو رها و ما اسیران ز غم تو گوشه گیران

همه ما به دام مانده، تو ز بند رسته مادر!

دم رفتن است باری نظری که تا ببینی

که چگونه خانه بی تو، به عزا نشسته مادر!

سفری است اینکه میلش نبود به بازگشتی

همه رو به بی نهایت سفرت خجسته مادر!

 

استاد منزوی


در نعت علی امیرالمؤمنین (ع)

علی ای میر پهلوان عرب!             زیر تیغت سر یلان عرب

ای در خیبر از تو کنده شده!           وز تو لات و هبل فکنده شده!

خصم شد هر که کردگار تو را                 بوسه زد تیغ ذوالفقار تو را

 ای مناجاتی شبانه! علی!                  ای نماز تو عاشقانه! علی!

آن­چنانی که تیر وقت دعا                           کشد از پا برون طبیب، تو را

نیز در وقت سجده بر سر تو                      می­زند تیغ خصم کافر تو

 شانه­های تو، آه! قامت تو                          آن ستون­های استقامت تو

بار اندوه عالمی می­برد                             دل تو غصه­ی جهان می­خورد

شب که می­شد تو بودی و غم تو                  -عالم رنج و راز – عالم تو

تا که پنهان ز خلق زیر گلیم                               ببری شام کودکان یتیم

 علی! ای پرّ و بال هم­قفسان!                          خود پر از درد و دردمند کسان!

ای درِ شهر علم مصطفوی!                                    عَلَم سبز حلم مرتضوی!

ای علی! ای تو را هنوز فغان،                                در دل چاه­های کوفه نهان

 حق که دیوار کعبه منشق کرد                             هم تو را طفل دامن حق کرد

کعبه در ظاهر ابتدای تو بود                                     کوفه در ظاهر انتهای تو بود

تو ولی، بی زمان و هنگامی                                   هم بی­آغاز و هم بی­انجامی

بودی و آسمان نبود هنوز                                       هم زمین، هم زمان نبود هنوز

 گر به شوقت نیافرید خدا                                     از چه کرد این جهان پدید خدا

 ناخدای کشتی مولا

در ستایش حضرت زهرا (س)

 با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست            یاراییِ در گیر توفان­ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!              جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو                 در شان شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را                           اهلیّت صدّیقه­ی کُبرا شدن نیست

جز تو زنی را شوکت در باغ هستی                          سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شان گم شدن از چشم مردم                 وان­گاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه­اش آسودی او را          در سایه­ی تو،  حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش                 آن جمله­ای که درخور معنا شدن نیست

سنگ صبور مردی از آن­گونه بودن                           با هیچ زن ظرفیّت زهرا شدن نیست

غزلی از استاد منزوی

شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني

مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني !

خوش آن روزي كه بينم باغ خشك آرزويم را

به جادوي بهار خنده هايت مي شكوفاني

بهار از رشك گل هاي شكرخند تو خواهد مرد

كه تنها بر لب نوش تو مي زيبد ، گل افشاني

شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند

سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني

اميد من ! چرا چقدر نگاهت را نمي داني؟

غزلی از استاد منزوی

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

در من طلوع آبي آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت

آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را

از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

ما هر دُوان  خاموش خاموشيم ،‌ اما

چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست

#

ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم

امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست

دور از نوازش هاي دست مهربانت

دستان من در انزواي خويش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست

غزلی از استاد منزوی

اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر

با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم ؟

اي دوست ! اي از غم غربت من به من آشناتر

من با تو از هيچ ،‌ از هيچ توفان هراسي ندارم

اي ناخداي وجود من ! اي از خدايان خداتر!

اي مرمر سينه ي تو در آن طرفه پيراهن سبز

از خرمن ياس ،‌ در بستر سبزه ها دلرباتر

اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم

از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر

بگذار راز دلم را بداني : تو را دوست دارم

اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر

آري تو را دوست دارم ،‌وگر اين سخن باورت نيست

اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر 

غزلی از استاد منزوی

چه گرمي ، چه خوبي ، شرابي ؟ چه هستي ؟

بهاري ؟ گلي ؟ ماهتابي ؟ چه هستي ؟

چه هستي كه آتش به جانم كشيدي ؟

سرود خوشي ؟ شعر نابي ؟ چه هستي ؟

چه شيرين نشستي به تخت وجودم

خدا را، غمي ؟ التهابي ، چه هستي ؟

فروغي كه از چشم من مي گريزي ؟

و يا اي همه خوب ، خوابي ؟ چه هستي ؟

شدم شاد تا خنده كردي به رويم

تو بخت مني ؟ ماهتابي ؟ چه هستي ؟

لب تشنه ام از تو كامي نگيرد

فريبي ؟ دروغي ؟ سرابي ؟ چه هستي ؟

تو از دختران ترنج طلايي ؟

غزلی از استاد منزوی

عشقت آموخت به من رمز پريشاني را

چون نسيم از غم تو بي سر و ساماني را

بوي پيراهني اي باد بياور ، ور نه

غم يوسف بكشد ، عاشق كنعاني را

دور از چاك گريبان تو آموخت به من

گل من غنچه صفت ، سر به گريباني را

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت

مرغ خو كرده به پرواز گلستاني را

ليلي من ! غم عشق تو بنازم كه كشي

به خيابان جنون ، قيس بياباني را

اينك آن طرف شقايق ، دل من مركز سوزش

داغ بر دل بنهد لاله ي نعماني را

همه ، باغ دلم آثار خزان دارد ، كو ؟

آن كه سامان بدهد اين همه ويراني را

غزلی از استاد منزوی

لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

 

نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است

تو -باری- اینک از اوج  بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم و معمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باشن

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است

غزلی از استاد منزوی

لبت صریح ترین آیه ی شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

چگونه وصف کنم هیات غریب تو را

که در کمال ظرافت کمال والایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

در آسمانه ی دریای دیدگان تو شرم

گشوده بال تر از مرغکان دریایی است

شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم

که خوابناک تر از عطرهای صحرایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

غزلی از استاد منزوی

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزم؟

هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش نداستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

غزلی از استاد منزوی

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

 بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

 چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

 شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

 چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

 هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

 تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

 شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !